خبرگزاری فارس نوشت : قيمت يك قبر 2 طبقه در امامزاده عينعلي و زينعلي تهران 90 ميليون تومان است در حالیکه با يك حساب سرانگشتي مي‌توان فهميد كه قيمت يك قبر 2 متري از قيمت مسكن در شهر تهران نيز بالاتر است به گونه‌اي كه با همين ميزان پولي كه صرف خريد يك قبر 2 در 2 مي‌كنيم، مي‌توانيم يك آپارتمان 50 متري در پايتخت بخريم.

.

.

.

از دید من نکته تاثر برانگیز  این نیست که چرا عده ای دارای چنین توانایی مالی هستند یا  چرا  فاصله بين فقير و غني حتي در ميان اموات جامعه ما نیز اینگونه زیاد شده است بلکه آنچه باعث تامل و افسوس است ذکر این پرسش است که آیا از مرد‌می که برای یک قبر ، برای مشتی خاک که جسدشان را مدفون کند حاضرند ۹۰ میلیون بپردازند میتوان انتظار داشت با سیل اوهام و خرافات القا شده از طرف روحانیون مرتجع مبارزه کنند؟ آیا با مردمی  که حاضرند برای گور تنگ و نمناک یا به قول دین فروشان خانه آخرت اینهمه هزینه کنند آن هم نه به یک موسسه تعریف شده با اساسنامه مدون  یا یک مرکز عمومی‌ یا خیریه با هیئت امنای مشخص بلکه به امامزادی که معلوم نیست متولیان مجهول الهویة اش  چه کسانی هستند و سرشان در کدام آخور میباشد ، میتوان به آزادی و دموکراسی امیدی داشت ؟

فارس ادامه میدهد: مهدي مزيناني، مدير امامزاده عينعلي و زينعلي در اين خصوص مي‌گويد: پول اين قبور صرف ساخت و ساز امامزادگان و كارهاي عمراني براي آن امامزاده مي‌شود ضمن اينكه كسي حق ندارد كه اين قبور را صرف كار ديگري كند بنابراين درست است كه قيمت گران است ولي پول قبرها صرف رفاه و آباداني امامزاده و استفاده نسل‌هاي آينده از آن محل معنوي مي‌شود.

.

.

پول صرف رفاه و آباداني امامزاده …..صرف رفاه و آباداني امامزاده…..دقت کنید….صرف رفاه و آباداني امامزاده

.

.

.

یک هموطن به فارس میگوید : بنده نمي‌خواستم كه در امامزاده قبر بخرم ولي به اصرار خانواده‌ام قبر را در امامزاده خريدم البته از خريد قبر ناراضي نيستم چرا كه نزديك افرادي كه در پيشگاه خدا آبرومند هستند، دفن مي‌شوم و اميدوارم اين امامزاده شفاعت مرا در پيشگاه خدا كند.

.

.

به راستی در این مرده شهر قیمت آزادی چند است؟

داستان تله موش

منتشرشده: 21 ژوئیه 2011 در سایه
برچسب‌ها:, ,

موشی در خانه صاحب مزرعه تله‌موشی دید.
.
.
از مرغ و گوسفند و گاو خواست تا چاره‌ای بیاندیشند.
.
.
آنها گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی‌ ندارد.
.
.
دیری نگذشت که ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید،از مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند و گاو را برای مراسم ترحیم کشتند.
.
.
.
در این مدت موش از سوراخ دیوار به فرجام دوستانش نگاه میکرد و تاسف میخورد که ای کاش مشکل من به آنها ربطی‌ داشت !!!

علی دشتی در سال ١٢٧٧ خورشيدی دو سال پس از ترور ناصرالدين شاه در دشتستان، در نزديکی سواحل  بوشهر به دنيا آمد.

شيخ عبدالحسين دشتستانی پدر علی دشتی از روحانيون دشتستان بود و فرزندش را در سنين جوانی همراه خود به نجف و کربلا برد تا در حوزه های طلاب علوم دينی به کسب دانش پردازد وی پس ازخاتمه تحصيلات و پايان جنگ جهانی اول در حالی که عمامه کوچک عربی و کت و شلوار فرنگی در بر داشت به ايران بازگشت.

علي دشتي در کسوت طلبگی

دشتی که نه در خط نويسندگی بود و نه د ر خط سياست بعد از جنجال قرارداد 1298 ش [وثوق الدوله – کاکس ] هنگامیکه تازه از کربلا به شيراز واز شيراز به اصفهان آمده بود  تا به طرف  پايتخت رهسپار شود، شور سياسی در سرش افتاد و در مقالاتی که در اصفهان بر ضد قرارداد به چاپ رسانيد، قابليت و مهارت مقاله نويسی اش را به خودش و ديگران آشکار ساخت همان مقالات اوليه اش بقدری محکم و پرشور و قوی  و برجسته بود که باعث توقیف روزنامه گرديد و در تهران به مقاله نويسی در روزنامه های پايتخت  مشغول شد و چندین بار به زندان افتاد.

خود او می نویسد: جوانی از اهل دشتستآن که در عراقِ عرب پرورش يافته و مايه گرفته بود به تهران می آمد که برای خويش در عدليه يا معارف کاری دست و پا کند و او را با ماجراهای سياست کاری نبود در اين هنگام روزنامه رعد [با امتياز سيد ضياء الدين طباطبايی] که متن قرارداد وثوق الدوله در آن درج شده بود به اصفهان رسيد و در شماره های بعد نيز چند مقاله به قلم سيد ضياء الدين در توجيه و تفسير و تعريف قرارداد و ضرورت انعقاد آن درج شده بود، مدتی گيج و مبهوتم کرد .ايران، ايرانی که [در] پندارهای جوا نيم بزرگ و سربلند بود … اکنون به مقام راجه نشين حيدرآباد فروافتاده است . متن قرارداد معاهده های کمپانی هند شرقی را با راجه نشينهای هندوستان به خاطر می آورد   در مقابل اين ضربت نمی توان آرام نشست . چه می توان کرد؟ جز نوشتن چاره ای نيست.

دشتی که جوانی پرشور و ایده آلیست بود در سالهای ابتدایی کودتا 1299 از اصلاحات رضاخان سردار سپه تمام قد در روزنامه خود شفق سرخ دفاع میکرد  اما بعد از پاد شاهی رسیدن رضاخان  رفته رفته متوجه شد که سردار سپه وزير جنگ و رضاخان با تاج و تخت دو انسان متفاوت هستند و وادار به انتقاد شد , روزنامه توقیف و دشتی زندان شد.

او که  در سال 1307 نماینده شهر بوشهر در مجلس ملی شد ه بود پس از رهايی از زندان مجدداً در سال ١٣١٨ به نمايندگی مجلس شورای ملّی انتخاب شد

((آنچه که نظر هر بيننده دقيقی را جلب و خيره می کند رويه بدور از تعصب او است با رضا خان، بعد سردار سپه و بعد با رضا شاه و در آخر با پهلوی مخلوع))

دشتی پس از استعفای رضاخان در شهریور 20 در مجلس از آزادی زندانیان سیاسی , حق مالکیت خصوصی , آزادی مطبوعات , استقلال قضات وعدم دخالت شاه در امور وزیران دفاع کرد او در سالهای 1320 تا کودتای 1332 به تاسیس حزب عدالت پرداخت و سپس سفیر ایران در مصرولبنان شد و مدتی وزیر مشاور در کابینه اعلا گردید.او بعد از سال 32 به مجلس سنا راه یافت.


علی دشتی که تا کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ از بازيگران پرشور صحنه سياسی ايران به شمار می رفت اگر چه ديگر شور و حال سياسی گذشته را نداشت ولی از سياست و دگرگونيهای اجتماعی ايران دوری نجست و با دقت و کنجکاوی تلاشهای سياسيون و به ويژه مذهبيون را زير نظر داشت و می دید چگونه دخانت روحانیون روز به روز در امور کشور بیشتر میشود و روحانيون قشری با علم کردن بازگشت به احکام اسلام و اينکه فکر اصلاحات با جامعه شيعی ايران غريبه است مانع اصلاحات میشوند .

او برخلاف دوران سياست پيشگی به نوشتن روی آورد و آثار فر اوانی را به عرصه ادبيات ايران تقديم کرد در ابتدا به رمان نویسی پرداخت.رمانهایی چون فتنه,سایه,جادو و سرانجام هندو بین سالهای 22 تا 34 منتشر شدند.قهرمانان داستانهای دشتی زنان طبقه اشراف هستند و او با استادی و دقت بيمانندی دسيسه ها و دلبريهای حسابگرانه آنان را ترسيم کرده است . اين داستانها واکنش ناخوشايندی در طبقه راست سنّتی ايجاد کرد و عده ای از مخالفان دشتی  نقدهای تندی عليه وی منتشر کردند و چون در برخورد با زنان رفتاری به شيوه فرنگيان داشت، نا آشنايان داغ فسق بر جبين اعمالش نهاده بودند.

رفته رفته به ميدان ادبيات کلاسيک ايران قدم نهاد و با انتشار کتاب فراموش نشدنی و جنجال برانگيز (نقشی از حافظ) برای نخستين بار به شيوه ای مدرن به نقد حافظ پرداخت .سپس کتابهای سيری در ديوان شمس,در قلمرو سعدی,شاعری دیر آشنا(خاقانی),دمی با خيام و نگاهی به صائب را نوشت.

سعیدی  سيرجانی می نويسد:
((کتابهایی که سر و صدايشان در مطبوعات پيچيد و چون سنگی که در برکه ای آرام افکنده باشند، وقار شترمآب محافل ادبی پايتخت را در هم شکست .از اين پس به جای پرداختن به خاقانی و خيام و سعدی، شمشير قلم برداشت و به جان داعيه داران تصوف افتاد و با سلاح تعقل و استدلال به جنگ خرافات وتعصب رفت و در اين مرحله، مرد به آستانه نود سالگی رسيده … پيرمرد به فيض هوش فطری و تجارب سالهای طولانی، بينش سياسی خاصی داشت و چون گذشته های پرآشوب ايران را در سالهای جوانيش ديده و تلخی آشفته سامانيها را چشيده بود، معتقد به حفظ قدرت مرکزی بود، قدرتی که به جنون و جهالت نگرايد و از فساد استبداد برکنار ماند … او سرنوشت شوم شاه را سالها پيش از اين، در سالهای اقامت بيروتش پيش بينی کرده و طی نامه مؤدبانه نصيحت آميزی باز گفته بود و حيرتزده پاسخ شنيده بود که از وطن دوری و از حقايق بی خبر . به عبارت …! لُری پوست کنده: فضولی موقوف ))

علی دشتی به سبب تحصيلاتش در مدارس علوم دينی و از آنجايی که هيچگاه رابطه وی با مسائل سياسی و اجتماعی ايران قطع نشده بود، در کوران تبليغات و مبارزات مسلحانه مذهبيون قرار گرفت و رسالات و کتابهای آنان را به دقت مطالعه و بررسی می کرد و به فکر نقد و بررسی فرهنگ اسلامی افتاد .او که زمانی در مجلس ملی بر نوشته های احمد کسروی تاخته بود و گفته بود » يک عده پيدا شده اند که بر ضد اين مذهب چيز می نويسند وانتشار می دهند» , کتابهایی چون جبر و اختیار , در دیار صوفیان و عقلای بر خلاف عقل را نوشت.

احمد کسروی(علی‌ دشتی که در جوانی‌ در حمایت از مذهب بیرحمانه به کسروی میتاخت در سنین پیری به مانند کسروی توسط مذهبییون به فجیع‌ترین شکل کشته شد)

اما مهمترين و جنجالی ترين اثر وی یعنی بيست و سه سال را در سال ١٣٥٠ نوشته شده که در واقع پاسخ به مذهبيونی است که با تفاسير تحريف شده خود از تاريخ اسلام، آيات قرآن و حديث و روايت، در پی اثبات فرضیه ولایت فقیه هستند و يا انديشه بازگشت به دوران رسول الله و خلافت علی بن ابيطالب را تبليغ می کردند.

بی ترديد علی دشتی که روابط نيکويی با رژيم گذشته داشت، از فعاليتهای زيرزمينی گروههای افراطی مذهبی به موقع آگاه می گرديد و مطمئناً در سالهای 50-51 با کتاب ولايت فقيه آشنا شده بود .دشتی تصوير زنده ای از زندگانی رسول الله و شخصيت قدرت طلب و انتقامجوی وی ترسيم می کند که امروز خواننده کتاب بيست و سه سال بی اختيار حکومت فقها در ذهنش نقش می بندد . به همين دليل انتشار کتاب در ايران ممنوع است، بلکه دارنده و يا ناشر آن نيز بر سر دار می رود  …..

این کتاب در تهران اجازه چاپ و انتشار نیافت و علی دشتی که هدفی  والاتر از شهرت کاذب و مبتذل رايج زمان ما داشت به سبب آشناييهايی که در دوران سفارت در لبنان با ناشران پيدا کرده بود، کتابش را برای چاپ به لبنان فرستاد . کتاب در لبنان بی نام ونشان چاپ شد . اما از شگفتی روزگار، مذهبيون به طريقی که هنوز معلوم نيست، از چاپ کتاب در لبنان آگاه شدند و مانع انتشار آن گرديدند ! در همين ايام علينقی منزوی در لبنان اقامت داشت و به خواهش دشتی برای رهايی کتاب از چاپخانه و حمل آن به ايران اقداماتی انجام داد که تا حدودی موفقيت آميز بود(کتاب ظاهرا با وساطت امام موسی صدر تنها در تیراژ 1000 نسخه چاپ شد)سرانجام کتاب بيست و سه سال چاپ لبنان به دست دشتی رسيد و او نسخه هايی از آن را به برخی از دوستان و آشنايان خود هديه کرد.

اسطوره انقلاب در اذهان اثر خود را گذاشته بود . هشدارهای صميمانه علی دشتی چون نغمات دشتستانی در فضای تاريک و پر فريب آن زمان شنيده نشد . سالهای طولانی همکاری و مدارای حکومت شاه با ملايان، حوادث سال    1٣٥٦ و سپس انقلاب اسلامی را در سال ١٣٥٧ به دنبال داشت.

با به قدرت رسيدن آيت الله خمينی و بنيانگزاری جمهوری اسلامی در ايران، کتاب شهرت تازه ای یافت و بارها از جانب مخالفان بطور زيرزمينی چاپ و منتشر شد.انتشار و استقبال بی نظير مردم برای خواندن کتاب، روحانيون را به وحشت انداخت (نخستين بار آيت الله زنجانی در نامه سرگشاده خود خطاب به آيت الله خمينی به محبوبيت اين کتاب و رغبت مردم به خواندن آن اشاره کرد و ناخشنودی خود را ابراز داشت)

علينقی منزوی در اوايل انقلاب به دليل انتساب کتاب به وی دستگير و مدتی در زندان و شکنجه و پس از تخليه اطلاعاتی مجبور شد با اعلانهای پی در پی در روزنامه های جمهوری اسلامی انتساب کتاب را به خود تکذيب کند در همين ايام شادروان دشتی هم دستگير شد در زندان آزار و شکنجه زيادی به شادروان علی دشتی وارد می کنند و حتا در زندان بر اثر شکنجه لگن خاصره ايشان آسيب می بيند و به همين سبب او را از زندان به بيمارستان جم انتقال می دهند.

مرحوم سعيدی سيرجانی که در بيمارستان از زنده ياد دشتی عيادت میکند با نثری زيبا و در عين حال با رندی و کنايه در کتاب آستین مرقع خاطرات تلخ خود را چنين می نگارد:

((دو سفر اجباری اخير [کنايه ای به دس تگيری و زندانی شدن علی دشتی است ] پيرمرد را خسته و فرسوده کرده بود .از سفر اول که باز آمد حکيمانه صبر و سکوت پيشه کرد و از جوانی که نادانسته و شايد هم شناخته و دانسته، سيلی بر صورت استخوانيش نواخته بود شکايتی نداشت . شکوه اش از توهين نابجايی بود که به او و پسر خوانده اش روا داشته بودند{از توضیح مرحوم سیرجانی چنان استنباط می شود که به احتمال زیاد تهمتی که به دشتی 90 ساله زده شده بوده همان تهمت همیشگی ماموران جمهوری اسلامی برای خرد کردن آزادیخواهان  و بزرگمردانی است که در مفام منطق حریف آنان نمیشوند یا اساسا سواد مواجهه با آنان رو ندارند یعنی روابط نا مشروع و در مورد دشتی همجنسگرایی با فرزند خوانده اش} اما سفر دوم مرد را به کلّی در هم شکسته بود . حقيقت را بخواهيد به عنوان جسد بيجانی بازش آورده بودند که به خاکش بسپاريم . برادران مير و به تعبير خودش دو فرشته نازنين  پرستاريش کردند و به جبران شکستگيها پرداختند . دريغا که برای شکست روح مرهمی نساخته اند . پيرمرد از سفر دوم شکايتها داشت که : معنی بهشت و دوزخ را تازه فهميدم، در مسافرت دوم پی بردم که سفر اولم در باغ بهشت بوده است … مرد از خُلق و خوی رفقا آگاه بود و از سرنوشت خويش بيمناک . از قدرت رفيقان با خبر بود و از کينه جويی و قساوتش ان هم . گفتم مرد عاشق زندگی و زيبايی و حقيقت بود و بازی زمانه را بنگر که در هر سه مورد چه به روز و روزگارش آوردند .

مردی که به زيستن عشق می ورزيد، بر اثر دو سفر ناخواسته ساليان اخير، چنان از جان و جهان بيزار شده بود که به انتظار مرگی ناگهانی دقيقه شماری می کرد. يک ماهی پيش از مرگش روزی که خلوتی دست داده بود – با مقدمه چينی مفصلی در مورد آشنايی کوتاه مدت و پر کيفيتمان و اينکه اهل تعقل و منطقم پنداشته – از من خواهشی کرد که مو بر تنم راست شد و عرق سردی پيشانيم را پوشاند . مرد از من کپسول سيانور خواسته بود . سکوتی کردم و قولی دادم، بی آنکه عواقب اين تعهد را سنجيده باشم. آن هم چه عواقب جانکاهی که در طول يک ماه، ده سال پيرم کرد. اگردر عمر خويش گرفتار جدال درونی تعقل و عاطفه شده باشيد، به عظمت رنج من آگاهيد و نيازی به بازگفتن نيست …
از آن پس مطالبه های مکرر او بود و وعده های امروز و فردای من … به خلاف سابق می کوشيدم کمتر به ديدنش جالب توجه بروم و هر بار انبان فريب و دروغی پيش چشمان هوشيار و دقيقه يابش خالی کنم و با وعده فردايی از چنگ اصرارش خلاص شوم و روزی که تک و تنها کنار سنگ غسالخانه ايستاده و شاهد شستشوی پيکر نحيفش بودم، روح او را ديدم که بالای پيکر بيجانش می چرخد و با همان حرکت معهود دست می گويد : نازنين من … ديدی چطور قالَت گذاشتم و رفتم؟ … چه تلخ و دردناک است بازيهای مسخره سرنوشت … سرانجام او را [در خواب ] ديدم که ازتختخوابش فرو می آيد، عينکش را از ميز کنار دستش برمی دارد و بر چشم می گذارد… دمپاييهايش را می پوشد و به طرف صندلی من می آيد . انگشتان ظريفش را لای موهای سرم فرو می کند و با خنده شيرين معنی داری می پرسد :
توی چه فکری بودی؟ نکند باز هم داشتی به گذشته پر افتخار ما فکر می کردی؟ می بينی چه ملت حق شناس وفرهنگ دوستی داريم؟))

سعیدی سیرجانی که از سرنوشت دوست خود اینگونه بر آشفته شده بود خود در سال ۷3 در زیر باز جویی‌های سعید امامی و  فلاحیان جان سپرد

پير سياست و ادب، علی دشتی در بيمارستان جم تهران، در کمال رنجوری و درد، به سبب عوارض ناشی از شکنجه های زندان، زير برق سرنيزه پاسداران جان سپرد .

لینک دانلود کتاب بیست و سه سال

پینوشت:این تاریخه خلاصه ای بود از مقدمه کتاب بیست و سه سال از بهرام چوبینه

گل آفتابگردان

منتشرشده: 30 ژانویه 2011 در من و کوچه علی چپ؟

زیر این آسمان ابری به معنای نامش فکر می کند

………..
………..

گل آفتابگردان

sunflower

چه بر سر ما اومده ؟!!
پنج تا سرباز بی کس و غربتی اسیر شدن و احتمالا مثل موارد مشابه این چند سال وقتی حکومت زیر بار شرط و شروطهای تروریست ها نمیره جلوی دوربین سر بریده خواهند شد .
اما همه ساکتیم ، شبکه های داخلی و سایتهای حکومتی که خیلی مانور نمیدن ، هر چی باشه نباید اقتدار نظام برای طرفداران ساندیس خورشون زیر سوال بره ، واسه روشنفکرا هم افت داره ، هر چی باشه اعتراض برای خلیج فارس و تخریب آرامگاه کوروش و دریاچه ارومیه  کلاسش بیشتره ، عوام الناس هم که هیچی ، درگیر سبد کالا و جک جدید و اس بازی با دوستان هستن ف ته دغدغشون هم حذف شدن استقلال و پرسپولیس از جام حذفیه .
اندازه یوزپلنگ ایرانی که اینقدر واسش کمپین و گروه راه میندازیم  واسه این بچه ها ارزش قائل نیستیم .
1601088_10151969235993174_85635273_n
ترسیدند . ناامیدی زیر پوست صورتشون موج میزنه ، شاید دارن به این فکر میکنن کاش بابامون پولدار بود ، کاش بابامون رئیس فلان اداره و مدیر عامل فلان سازمان بود که یه صبح تا ظهر تو شهر خودمون میرفتیم نگهبان فلان سرهنگ ، ظهر هم ور دل مامانمون قرمه سبزی میخوردیم و شب با سورنتوی ددی میرفتیم دختر بازی .
سخنی با تروریست های جیش العدل :
حتی تو شطرنج هیچکس از زدن سربازها احساس افتخار نمیکنه
#freeiraniansoldiers

هیچوقت به یه اصلاح طلب اطمینان نکنید
اصلاح طلب محصول فرآیند ساده ایست ، انقلابیون تندرو و خشونت طلب دیروز که وقتی صندلی های قدرتشون رو از دست دادند طی پدیده فرگشت برای بقا ، بخوبی  ریا و تظاهر ، دوروئی و یکی به نعل بزن یکی به میخ را آموختند
ابراهیم نبوی با آسمون ریسمون بافتن مردم رو به شرکت در راهپیمائی 22 بهمن دعوت کرد

Untitled

 

و اما سخنی شخصی با آقای نبوی :

ده سال پیش کتابی ازتون خوندم با نام سالن شش روزنوشت ایام زندانتان بود ، یادمه شبی که اعترافات تلویزیونی شما پخش شده بود اینقدر با گله و شکایت و نگاههای سرد و گاه فحش و بدو بیراه سایر زندانیها که قهرمان سیاسیشون رو از دست رفته می دیدن ، روبرو شده بودین که به گوشه تختتون خزیده  و با افکاری شبیه این وجدانتون رو راحت کرده بودید که بابا کی گفته من قهرمانم ؟ کی گفته من رهبر سیاسی هستم ، من یه آدم معمولی هستم که الان دلم میخواست دست زن و بچمو بگیرم برم خرید برم پارک و …..

حق با شماست آقای نبوی ، شما اشتباهی وارد دنیای سیاست شدین ، ای کاش به قول زندانتون وفادار میموندین و دست از سیاست بر می داشتین ، اینکاره نیستی جناب

دو دسته سر سفره حضرت رقیه زن دائیم رفته بودن : دسته اول مثل مادر بیسوادم برای ثوابش و شفای بیماری و جور شدن وام و از این چیزها و دسته دوم مثل خواهر تحصیل کرده ام که در جوابم گفت : میدونی یه حس خوب داره ، دعا کردن یه انرژی مثبت بهم میده و آدمو سبک میکنه !!

a267

جماعت اول رو میشه تحمل کرد اما شخصا از جماعت دوم  حالم بهم میخوره

Photos-of-women-and-girls-and-dress-peak-in-Muharram-92-www.funarnia.ir-1392-08-25-13

منت خداوند کلوب و پلاس و لاین و وایبر را که به فیسبوک اندرش موجب خرکیف شدن و اُوردوز کردنش مزید به گا رفتن درس و زندگی و مصداق خریت کردن. هر لایک که میگذاری مفرح دوست دیگر و چون دیسلایک میکنی خنک کننده اصل جیگر پس در هر لایک دو صفت موجود است و بر هر صفت پولیتیکها نهفته .

curb_facebook_addiction_large

یک شب تورق پیچ های فیسبوک میکردم و در احوالات ملت همیشه در صحنه تامل ، چو ناخن ها ی خویش با دندان مبارک می سفتم ( می سفتم :سمباده میزدم) حاتم بخشی نموده و لایک و شیر بسیار نمودم . لایکی از سر منت و لایک دیگر از سر جبران کردن محبت پیشین ، لایکی شبیه گلریزان لوتی های قدیم نشانه مشتی بودن و لایکی بسان چشمک زدن های ادوار بی موبایلی نشانه مخ زدن و اهل حال بودن .
الغرض در پیچ گردی شبانه به حجره یکی از اپوزیسیون سیاسی داخل همی شدم بزدل بودن سرشت خویش را فراموش کرده و چون شیر ژیان جولان دادم و رجز خوان هر چه لایقش بود در کامنتها نثارش همی کردم.
آنگاه  درد لایکو فیلیای مزمن عود نمودندی و به پس کله ام تیر کشیدندی پس استاتوسی در مذمت رابطه اوضاع مملکت و افکار دگم و واپس گرای مردم سرزمینم از خود در نمودم ، چون لایک خورش زیاد شد از اعماق روده های بزرگم احساس روشنفکری نمودم و بسی حال نمودم که حکیمی فرمود :
قدر لایک کسی داند که از بی لایکی عکس پروفایل خویش جلوی آشنایان ضایع شود .
facebook-addiction
روشنفکری را حکایت کنند که شبی چند کمپین حمایت از این و آن براه انداخت و تا سحر صدها کامنت و پست بکرد . صاحبدلی شنید و گفت: اگر خود ارضائی بکردی و بخفتی، بسیار از این فاضل‌تر بودی.
اندرون از دک و پُز خالی دار
تا در و نور معرفت بینی
تهی از مغز و بیشعوری به علت آن
که پری از ادعا تا بینی

پدری اهل علم و فضیلت پسر خویش را پرسید : اوقات عزیز چگونه می گذرد ؟ گفت :شبها لایک از کیسه خلیفه به دوستان میبخشم ، تا سحر با دانشمندان فاضله دیگر میچتم و تمام روز را گرفتار چک کردن نوتیفیکشن های خویش هستم ، حکیم را مکثی مَدید درگرفت و سپس بر خلف اصول تربیتی او را پاسخ بداد که :
خاک بر سرت کنن ای پسر
من چه امیدها داشته ام به سر
حیف پول و وقت و چشم و عمر گران
این چتو یادم بده بیخبر از مادر
عارف وارسته ادامه داد فرزند تهی مغزم ! خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بی وقت، هیبت ببرد. نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند. گویند فرزند انگشت تعجب در دهان گرفت و از بدبختی خویش زار بگریست .
??????????????????????????????????????????????????????????????????
راویان خبر نقل کنند ادمین پیچ یکصد هزار نفره ای که کتابت های باطلش همه لایک باران میشد به دختر خوب روئی مسیج همی بداد که هیچ به یاد ما هستی و دختر پاسخ بگفت : نه ، غرور ادمین جِر خورد اما ره حقیقت نگرفت دختر را بلوک بکرد و باز چرت و پرت افزون بنگارید.
ای گرفتار توهم دانائی و شهرت
ای همه فکر و اندیشه تو از ماتحت
کل نوتیفیکیشن و فرندهای الکی تو
کهتر از قرص نان یک رعیتغم فرزند و نان و جامه و قوت
نداری و مرده شور ببره اون فیسبوکت5812280790_4ba23f3b84_z-390x285
افلاطون را گفتند: از تو حکیمتر در جهان دیده ای؟ گفت: بلی، خسرو شکیبائیو حسین پناهی ، پرسیدند فیلسوفا این چه مهملی ست؟ ( مهمل:حرف باطل ،حرف بیخود ، چرت) آهی از درون کشید و بنالید که در چند سال حیات خویش افسوس مهلت کتابت و غور در منطق و فلسفه مستعجل گذشت (تند گذشت) اما واحیرتا که اینان به زندگانی پُخی نبودند ( پخ به ضمه پ یعنی مالی نبودند ، عدد و رقمی نبودند و هکذا ) و چون میت گشتند هر روز نظریات خفن از خود به درد مینمایند آنهم کیلو کیلو و فِرت و فِرت(تند ، سریع )
دلم میخواد به آکروپولیس برگردم
بازم به اون نصف دیگه جهان برگردم
برم بشینم کنار وافور و زغال
بیخیال درس و بحث اونهمه قیل و قال
( استاد که متوجه درگوشی های مریدان همی شد به خود آمده و وزن شعر را تغییر همی بداد )
چو به گور شدم ملت پارس جوگیر مرده پرست
ببافند قصه و شعر که فک همه از تعجب به در است.

عصر روز یکشنبه 14 مهر 1392 اورژانس بیمارستان رهنمون یزد شاهد صحنه ای بود که دل هر انسانی را به درد می آورد ، دختر چهار ماهه ای که بر اثر شدت جراحات وارده از سوی پدر خویش دچار ایست قلبی تنفسی شده و علی رغم دوبار احیای قلبی تنفسی موفق متاسفانه بعد از چند ساعت در گذشت .

تصاویر زیر که توسط یکی از پزشکان کشیک  دانشگاه علوم پزشکی یزد گرفته شده نشاندهنده آسیب های متعدد از جمله کبودی های متعدد صورت در اثر سیلی ، کبودی گوش ها ناشی از پیچاندن ، سوزاندن پشت دست چپ با آتش سیگار و شکستگی استخوان ران در گرافی اندام میباشد .

متاسفانه جزئیات بیشتری از زمینه های بروز این کودک آزاری غیر از اعتیاد پدر منتشر نشده است .

j

d

dd

v

v

امروز محل کارم یه کارت حافظه بدستم رسید با بیش از 500 کلیپ سکسی ایرانی …

دروغ چرا ، گاها فیلم پورنو میبینم اما این بار همه چیز متفاوت بود .
رابطه ای که قرار نبود کسی خبردار شود اما دست به دست و بلوتوث به بلوتوث چرخیده بود .
چیزی که این بار دیدم سکس نبود ، نیرنگ و فریب بود.
فیلم هایی از خیانت به انسان ، دزدی احساس ، شلیک به حرمت ها ، خودکشی وجدان ، مرگ اخلاق و افسانه ای به نام اعتماد بود .

Www_MyPix__Ir-351

چطور میشد از دیدن فیلم های پنهانی یک رابطه کاملا خصوصی لذت برد ؟

وقتی لبخند دخترک را در اوج رضایت جنسیش میبینی و میدانی روزی این لبخند برای همیشه خشک خواهد شد .

آن لذت جنسی را همه دیدند اما بخش بزرگتری از این تراژدی سکسی را کسی ندید .

آن قسمت که همکلاسیش سند فاحشگی وی را جائی دیده  و در دانشگاه دست به دست میچرخاند و سیل پیشنهادهای بی شرمانه سرازیر میشود که …

آن زمان که برادر بلوتوث خواهر را در گوشی یکی از دوستان اتفاقی میبیند و شرمگین و خشمگین به خانه می آید ، چه روز وحشتناکی ، زاریهای مادر ، خفت پدر و دختر با بدنی کبود در زیر زمین خانه که خودکشی را تنها چاره خویش میداند .

مهاجرت ، آوارگی ، شرم ، کتک خوردن ، لب به غذا نزدن ، افسردگی و خودکشی ، ترک تحصیل ، از دست رفتن شرایط ازدواج ، بهم ریختن کانون خانواده و صدها سکانس دیگر از این فیلم سکسی باقیمانده هست که برای لذت بردن از آن باید سانسور کرد ، باید ندید ، باید پاک کرد و خود را به خواب زد .

تنها و غمگین نشسته ای و به پنجره ای خیره ماندی .
تیک های عصبیت بیشتر شده.
دوستانت از پشت خنجر زدند و تنهایت گذاشتند .
می شنوی صدای شادی و هلهله مردم که از رفتنت پایکوبی می کنند ؟
جنازه سیاسی تو لگد مال سرنوشت شد .
این روزهای روزهای تو نیست محمود ، بازی روزگار بر مراد تو نیست اما …
دلگیر و مایوس نشو ،از زخم زبانهایمان نرنج، به آلزایمر تاریخی ما امیدوار باش ، فقط صبر کن ، اندکی صبر …
به فراموشکاریمان سوگند دوباره قهرمان و ناجی ما مردم خواهی شد …
چند بهار دیگر دوباره به بهار تو سلام خواهیم کرد .