علی دشتی در سال ١٢٧٧ خورشيدی دو سال پس از ترور ناصرالدين شاه در دشتستان، در نزديکی سواحل بوشهر به دنيا آمد.
شيخ عبدالحسين دشتستانی پدر علی دشتی از روحانيون دشتستان بود و فرزندش را در سنين جوانی همراه خود به نجف و کربلا برد تا در حوزه های طلاب علوم دينی به کسب دانش پردازد وی پس ازخاتمه تحصيلات و پايان جنگ جهانی اول در حالی که عمامه کوچک عربی و کت و شلوار فرنگی در بر داشت به ايران بازگشت.

علي دشتي در کسوت طلبگی
دشتی که نه در خط نويسندگی بود و نه د ر خط سياست بعد از جنجال قرارداد 1298 ش [وثوق الدوله – کاکس ] هنگامیکه تازه از کربلا به شيراز واز شيراز به اصفهان آمده بود تا به طرف پايتخت رهسپار شود، شور سياسی در سرش افتاد و در مقالاتی که در اصفهان بر ضد قرارداد به چاپ رسانيد، قابليت و مهارت مقاله نويسی اش را به خودش و ديگران آشکار ساخت همان مقالات اوليه اش بقدری محکم و پرشور و قوی و برجسته بود که باعث توقیف روزنامه گرديد و در تهران به مقاله نويسی در روزنامه های پايتخت مشغول شد و چندین بار به زندان افتاد.
خود او می نویسد: جوانی از اهل دشتستآن که در عراقِ عرب پرورش يافته و مايه گرفته بود به تهران می آمد که برای خويش در عدليه يا معارف کاری دست و پا کند و او را با ماجراهای سياست کاری نبود در اين هنگام روزنامه رعد [با امتياز سيد ضياء الدين طباطبايی] که متن قرارداد وثوق الدوله در آن درج شده بود به اصفهان رسيد و در شماره های بعد نيز چند مقاله به قلم سيد ضياء الدين در توجيه و تفسير و تعريف قرارداد و ضرورت انعقاد آن درج شده بود، مدتی گيج و مبهوتم کرد .ايران، ايرانی که [در] پندارهای جوا نيم بزرگ و سربلند بود … اکنون به مقام راجه نشين حيدرآباد فروافتاده است . متن قرارداد معاهده های کمپانی هند شرقی را با راجه نشينهای هندوستان به خاطر می آورد در مقابل اين ضربت نمی توان آرام نشست . چه می توان کرد؟ جز نوشتن چاره ای نيست.
دشتی که جوانی پرشور و ایده آلیست بود در سالهای ابتدایی کودتا 1299 از اصلاحات رضاخان سردار سپه تمام قد در روزنامه خود شفق سرخ دفاع میکرد اما بعد از پاد شاهی رسیدن رضاخان رفته رفته متوجه شد که سردار سپه وزير جنگ و رضاخان با تاج و تخت دو انسان متفاوت هستند و وادار به انتقاد شد , روزنامه توقیف و دشتی زندان شد.
او که در سال 1307 نماینده شهر بوشهر در مجلس ملی شد ه بود پس از رهايی از زندان مجدداً در سال ١٣١٨ به نمايندگی مجلس شورای ملّی انتخاب شد
((آنچه که نظر هر بيننده دقيقی را جلب و خيره می کند رويه بدور از تعصب او است با رضا خان، بعد سردار سپه و بعد با رضا شاه و در آخر با پهلوی مخلوع))
دشتی پس از استعفای رضاخان در شهریور 20 در مجلس از آزادی زندانیان سیاسی , حق مالکیت خصوصی , آزادی مطبوعات , استقلال قضات وعدم دخالت شاه در امور وزیران دفاع کرد او در سالهای 1320 تا کودتای 1332 به تاسیس حزب عدالت پرداخت و سپس سفیر ایران در مصرولبنان شد و مدتی وزیر مشاور در کابینه اعلا گردید.او بعد از سال 32 به مجلس سنا راه یافت.

علی دشتی که تا کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ از بازيگران پرشور صحنه سياسی ايران به شمار می رفت اگر چه ديگر شور و حال سياسی گذشته را نداشت ولی از سياست و دگرگونيهای اجتماعی ايران دوری نجست و با دقت و کنجکاوی تلاشهای سياسيون و به ويژه مذهبيون را زير نظر داشت و می دید چگونه دخانت روحانیون روز به روز در امور کشور بیشتر میشود و روحانيون قشری با علم کردن بازگشت به احکام اسلام و اينکه فکر اصلاحات با جامعه شيعی ايران غريبه است مانع اصلاحات میشوند .
او برخلاف دوران سياست پيشگی به نوشتن روی آورد و آثار فر اوانی را به عرصه ادبيات ايران تقديم کرد در ابتدا به رمان نویسی پرداخت.رمانهایی چون فتنه,سایه,جادو و سرانجام هندو بین سالهای 22 تا 34 منتشر شدند.قهرمانان داستانهای دشتی زنان طبقه اشراف هستند و او با استادی و دقت بيمانندی دسيسه ها و دلبريهای حسابگرانه آنان را ترسيم کرده است . اين داستانها واکنش ناخوشايندی در طبقه راست سنّتی ايجاد کرد و عده ای از مخالفان دشتی نقدهای تندی عليه وی منتشر کردند و چون در برخورد با زنان رفتاری به شيوه فرنگيان داشت، نا آشنايان داغ فسق بر جبين اعمالش نهاده بودند.
رفته رفته به ميدان ادبيات کلاسيک ايران قدم نهاد و با انتشار کتاب فراموش نشدنی و جنجال برانگيز (نقشی از حافظ) برای نخستين بار به شيوه ای مدرن به نقد حافظ پرداخت .سپس کتابهای سيری در ديوان شمس,در قلمرو سعدی,شاعری دیر آشنا(خاقانی),دمی با خيام و نگاهی به صائب را نوشت.

سعیدی سيرجانی می نويسد:
((کتابهایی که سر و صدايشان در مطبوعات پيچيد و چون سنگی که در برکه ای آرام افکنده باشند، وقار شترمآب محافل ادبی پايتخت را در هم شکست .از اين پس به جای پرداختن به خاقانی و خيام و سعدی، شمشير قلم برداشت و به جان داعيه داران تصوف افتاد و با سلاح تعقل و استدلال به جنگ خرافات وتعصب رفت و در اين مرحله، مرد به آستانه نود سالگی رسيده … پيرمرد به فيض هوش فطری و تجارب سالهای طولانی، بينش سياسی خاصی داشت و چون گذشته های پرآشوب ايران را در سالهای جوانيش ديده و تلخی آشفته سامانيها را چشيده بود، معتقد به حفظ قدرت مرکزی بود، قدرتی که به جنون و جهالت نگرايد و از فساد استبداد برکنار ماند … او سرنوشت شوم شاه را سالها پيش از اين، در سالهای اقامت بيروتش پيش بينی کرده و طی نامه مؤدبانه نصيحت آميزی باز گفته بود و حيرتزده پاسخ شنيده بود که از وطن دوری و از حقايق بی خبر . به عبارت …! لُری پوست کنده: فضولی موقوف ))
علی دشتی به سبب تحصيلاتش در مدارس علوم دينی و از آنجايی که هيچگاه رابطه وی با مسائل سياسی و اجتماعی ايران قطع نشده بود، در کوران تبليغات و مبارزات مسلحانه مذهبيون قرار گرفت و رسالات و کتابهای آنان را به دقت مطالعه و بررسی می کرد و به فکر نقد و بررسی فرهنگ اسلامی افتاد .او که زمانی در مجلس ملی بر نوشته های احمد کسروی تاخته بود و گفته بود » يک عده پيدا شده اند که بر ضد اين مذهب چيز می نويسند وانتشار می دهند» , کتابهایی چون جبر و اختیار , در دیار صوفیان و عقلای بر خلاف عقل را نوشت.

احمد کسروی(علی دشتی که در جوانی در حمایت از مذهب بیرحمانه به کسروی میتاخت در سنین پیری به مانند کسروی توسط مذهبییون به فجیعترین شکل کشته شد)
اما مهمترين و جنجالی ترين اثر وی یعنی بيست و سه سال را در سال ١٣٥٠ نوشته شده که در واقع پاسخ به مذهبيونی است که با تفاسير تحريف شده خود از تاريخ اسلام، آيات قرآن و حديث و روايت، در پی اثبات فرضیه ولایت فقیه هستند و يا انديشه بازگشت به دوران رسول الله و خلافت علی بن ابيطالب را تبليغ می کردند.
بی ترديد علی دشتی که روابط نيکويی با رژيم گذشته داشت، از فعاليتهای زيرزمينی گروههای افراطی مذهبی به موقع آگاه می گرديد و مطمئناً در سالهای 50-51 با کتاب ولايت فقيه آشنا شده بود .دشتی تصوير زنده ای از زندگانی رسول الله و شخصيت قدرت طلب و انتقامجوی وی ترسيم می کند که امروز خواننده کتاب بيست و سه سال بی اختيار حکومت فقها در ذهنش نقش می بندد . به همين دليل انتشار کتاب در ايران ممنوع است، بلکه دارنده و يا ناشر آن نيز بر سر دار می رود …..
این کتاب در تهران اجازه چاپ و انتشار نیافت و علی دشتی که هدفی والاتر از شهرت کاذب و مبتذل رايج زمان ما داشت به سبب آشناييهايی که در دوران سفارت در لبنان با ناشران پيدا کرده بود، کتابش را برای چاپ به لبنان فرستاد . کتاب در لبنان بی نام ونشان چاپ شد . اما از شگفتی روزگار، مذهبيون به طريقی که هنوز معلوم نيست، از چاپ کتاب در لبنان آگاه شدند و مانع انتشار آن گرديدند ! در همين ايام علينقی منزوی در لبنان اقامت داشت و به خواهش دشتی برای رهايی کتاب از چاپخانه و حمل آن به ايران اقداماتی انجام داد که تا حدودی موفقيت آميز بود(کتاب ظاهرا با وساطت امام موسی صدر تنها در تیراژ 1000 نسخه چاپ شد)سرانجام کتاب بيست و سه سال چاپ لبنان به دست دشتی رسيد و او نسخه هايی از آن را به برخی از دوستان و آشنايان خود هديه کرد.

اسطوره انقلاب در اذهان اثر خود را گذاشته بود . هشدارهای صميمانه علی دشتی چون نغمات دشتستانی در فضای تاريک و پر فريب آن زمان شنيده نشد . سالهای طولانی همکاری و مدارای حکومت شاه با ملايان، حوادث سال 1٣٥٦ و سپس انقلاب اسلامی را در سال ١٣٥٧ به دنبال داشت.
با به قدرت رسيدن آيت الله خمينی و بنيانگزاری جمهوری اسلامی در ايران، کتاب شهرت تازه ای یافت و بارها از جانب مخالفان بطور زيرزمينی چاپ و منتشر شد.انتشار و استقبال بی نظير مردم برای خواندن کتاب، روحانيون را به وحشت انداخت (نخستين بار آيت الله زنجانی در نامه سرگشاده خود خطاب به آيت الله خمينی به محبوبيت اين کتاب و رغبت مردم به خواندن آن اشاره کرد و ناخشنودی خود را ابراز داشت)
علينقی منزوی در اوايل انقلاب به دليل انتساب کتاب به وی دستگير و مدتی در زندان و شکنجه و پس از تخليه اطلاعاتی مجبور شد با اعلانهای پی در پی در روزنامه های جمهوری اسلامی انتساب کتاب را به خود تکذيب کند در همين ايام شادروان دشتی هم دستگير شد در زندان آزار و شکنجه زيادی به شادروان علی دشتی وارد می کنند و حتا در زندان بر اثر شکنجه لگن خاصره ايشان آسيب می بيند و به همين سبب او را از زندان به بيمارستان جم انتقال می دهند.
مرحوم سعيدی سيرجانی که در بيمارستان از زنده ياد دشتی عيادت میکند با نثری زيبا و در عين حال با رندی و کنايه در کتاب آستین مرقع خاطرات تلخ خود را چنين می نگارد:
((دو سفر اجباری اخير [کنايه ای به دس تگيری و زندانی شدن علی دشتی است ] پيرمرد را خسته و فرسوده کرده بود .از سفر اول که باز آمد حکيمانه صبر و سکوت پيشه کرد و از جوانی که نادانسته و شايد هم شناخته و دانسته، سيلی بر صورت استخوانيش نواخته بود شکايتی نداشت . شکوه اش از توهين نابجايی بود که به او و پسر خوانده اش روا داشته بودند{از توضیح مرحوم سیرجانی چنان استنباط می شود که به احتمال زیاد تهمتی که به دشتی 90 ساله زده شده بوده همان تهمت همیشگی ماموران جمهوری اسلامی برای خرد کردن آزادیخواهان و بزرگمردانی است که در مفام منطق حریف آنان نمیشوند یا اساسا سواد مواجهه با آنان رو ندارند یعنی روابط نا مشروع و در مورد دشتی همجنسگرایی با فرزند خوانده اش} اما سفر دوم مرد را به کلّی در هم شکسته بود . حقيقت را بخواهيد به عنوان جسد بيجانی بازش آورده بودند که به خاکش بسپاريم . برادران مير و به تعبير خودش دو فرشته نازنين پرستاريش کردند و به جبران شکستگيها پرداختند . دريغا که برای شکست روح مرهمی نساخته اند . پيرمرد از سفر دوم شکايتها داشت که : معنی بهشت و دوزخ را تازه فهميدم، در مسافرت دوم پی بردم که سفر اولم در باغ بهشت بوده است … مرد از خُلق و خوی رفقا آگاه بود و از سرنوشت خويش بيمناک . از قدرت رفيقان با خبر بود و از کينه جويی و قساوتش ان هم . گفتم مرد عاشق زندگی و زيبايی و حقيقت بود و بازی زمانه را بنگر که در هر سه مورد چه به روز و روزگارش آوردند .
مردی که به زيستن عشق می ورزيد، بر اثر دو سفر ناخواسته ساليان اخير، چنان از جان و جهان بيزار شده بود که به انتظار مرگی ناگهانی دقيقه شماری می کرد. يک ماهی پيش از مرگش روزی که خلوتی دست داده بود – با مقدمه چينی مفصلی در مورد آشنايی کوتاه مدت و پر کيفيتمان و اينکه اهل تعقل و منطقم پنداشته – از من خواهشی کرد که مو بر تنم راست شد و عرق سردی پيشانيم را پوشاند . مرد از من کپسول سيانور خواسته بود . سکوتی کردم و قولی دادم، بی آنکه عواقب اين تعهد را سنجيده باشم. آن هم چه عواقب جانکاهی که در طول يک ماه، ده سال پيرم کرد. اگردر عمر خويش گرفتار جدال درونی تعقل و عاطفه شده باشيد، به عظمت رنج من آگاهيد و نيازی به بازگفتن نيست …
از آن پس مطالبه های مکرر او بود و وعده های امروز و فردای من … به خلاف سابق می کوشيدم کمتر به ديدنش جالب توجه بروم و هر بار انبان فريب و دروغی پيش چشمان هوشيار و دقيقه يابش خالی کنم و با وعده فردايی از چنگ اصرارش خلاص شوم و روزی که تک و تنها کنار سنگ غسالخانه ايستاده و شاهد شستشوی پيکر نحيفش بودم، روح او را ديدم که بالای پيکر بيجانش می چرخد و با همان حرکت معهود دست می گويد : نازنين من … ديدی چطور قالَت گذاشتم و رفتم؟ … چه تلخ و دردناک است بازيهای مسخره سرنوشت … سرانجام او را [در خواب ] ديدم که ازتختخوابش فرو می آيد، عينکش را از ميز کنار دستش برمی دارد و بر چشم می گذارد… دمپاييهايش را می پوشد و به طرف صندلی من می آيد . انگشتان ظريفش را لای موهای سرم فرو می کند و با خنده شيرين معنی داری می پرسد :
توی چه فکری بودی؟ نکند باز هم داشتی به گذشته پر افتخار ما فکر می کردی؟ می بينی چه ملت حق شناس وفرهنگ دوستی داريم؟))

سعیدی سیرجانی که از سرنوشت دوست خود اینگونه بر آشفته شده بود خود در سال ۷3 در زیر باز جوییهای سعید امامی و فلاحیان جان سپرد
پير سياست و ادب، علی دشتی در بيمارستان جم تهران، در کمال رنجوری و درد، به سبب عوارض ناشی از شکنجه های زندان، زير برق سرنيزه پاسداران جان سپرد .
پینوشت:این تاریخه خلاصه ای بود از مقدمه کتاب بیست و سه سال از بهرام چوبینه
دوست داشتن در حال بارگذاری...